تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست

تا حالا شده دورو برت شوغ باشه ولی ندونی با تنهاییت چیکار کنی؟

 

+نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت13:19توسط آوید | |

موشي در خانه صاحب مزرعه تله موشي ديد!

به مرغ و گاو و گوسفند خبر داد اما همه گفتند تله موش مشكل توست به ما ربطي ندارد.

 چند روز گذشت و ماري در تله افتاد و زن مزرعه دار را نيش زد!

از مرغ برايش سوپ درست كرردند.

 گوسفند را براي عيادت كنندگان سر بريدند.

و گاو را براي مراسم ترحيم كشتند!

و در اين مدت موش از سوراخ ديوار نگاه ميكرد و به مشكلي كه بديگران ربطي نداشت فكر ميكرد.

حالا سوال اينه كه مشكلات ديگران چقدر به ما ربط داره ؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت10:49توسط آوید | |

من خودمو گم کردم کسی منو ندیده

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت9:4توسط آوید | |

خیلی وقته که می خوام قالبمو بشکنم

میخوام عوض شم

میخوام یه جور دیگه بشم

ولی نمیشه

کیه که بلد باشه چطور میشه که بشه؟

+نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت18:0توسط آوید | |

 و خداوند عشق را آفرید

 دلیل اون رو هم کسی نمیدونه !

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت12:38توسط آوید | |

 

 آی غریبه ....

من از توتكه اي نور مي خواهم...

براي ادامه راه....

بهم هديه مي دهي؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت19:38توسط آوید | |

آخرهای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها یه برگ روی شاخش مونده بود میون برگها
یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی کنارم
آخه من میون برگها فقط تورو دارم
وقتی برگ درخت رو می دید داره از غصه می میره
با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت : آخه این حرفها کدومه
با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه
یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرت فراوان
سیلی زد به برگ و شاخه تابگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یک کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون بارون هم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه از درخت وبیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که آرزو می کرد که میمرد
برگ نیفتاد آخه این کار خدا بود
هر کی زندگیش رو باخته دلش از خدا جدا بود

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت15:5توسط آوید | |

تو این روزهای بی کسی که هرکی فکرخودشه


من که بریدم از همه دلم فقط به تو خوشه


وفتی توهستی دلخوشی بی خودی پرپرنمیشه


دلواپسی دربه دره ؛چشم منم تر نمیشه


حس قشنگ ماشدن؛ با بودنت تازه میشه


آخه زیر سایه ی تو دلش میخواد قد بکشه


به جزتو پای هیچ کسی به فکر من وا نمیشه


شب سیاه بی کسی؛بی تو که فردا نمیشه


منکه دلم بادیدنت تا آسمون پر میکشه


اگه یه روزی تو بری ؛طفلکی دیوونه میشه


منکه دلم بابودنت جون میگیره؛تازه میشه


راستی نگفتی نازنین؛دل شما به کی خوشه؟؟


دلم به بودنت خوشه؛دلم به دیدنت خوشه


گلی ولی نه مال من،دلم به چیدنت خوشه

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت8:40توسط آوید | |

قفل بر دهانم ،

شايد دوباره ،

دوباره،

 تو را به کناره هاي داد و دريا بسپارم،

 گوشه چشم عاشقي را به باران ،

شايد نه ،

 به لبخندي فاصله هاي اين ،

آني ، (وهم)

طولانيتر از آني نيستند

من اما از رقص دود بر چشم مشتاقت خسته نخواهم شد

گشتن و ديدنت را کنار مي زنم

ومن

من از وصالت آغاز ميکنم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت10:39توسط آوید | |

--هیچ کس به اندازه سگ ها

 
هنگام تشنگی

 
از خوردن آب ،

 
لذت نمی برد!


این داستان را من خود


چندین بار تجربه کرده ام!!

 

روحش شاد - یادش گرامی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت10:35توسط آوید | |